خرید بک لینک
من واقعا حس میکنم یک ماه هم با کسی جز پرهام حرف نزنم، اوکی میمونه حالم و این خیلی ناراحتم میکنه. شجاعتش رو دارم، ولی اصلا انگیزهای ندارم با آدمها رابطهای برقرار کنم و این شبیه من نیست. انوجا میگه تاثیر امتحانه، و امیدوارم که باشه و احتمالش هم زیاده که باشه، چون استرس امتحان قشنگ من رو آروم آروم میخوره. واقعا یک دلیلی داشت که من توی کارشناسی اینقدر اذیت بودم. ولی هی از خودم میپرسم چرا آخه باید سر این ناراحت باشم. یک چیز رو نمیخوای دیگه، کسی هم که دنبالت نکرده که بخوای، پس چرا ناراحتی. شاید بهترین مثال نباشه، ولی اون موقع هم که فهمیدم چه بلایی سر خواجههای دربار میاد، میگفتم آخه غمشون سر چیه، دیگه زندگیشون سر این نمیره. ولی خب، طبیعیه ناراحت باشم. اون میل سوقت میده به یک زندگی بهتر و پرتر. از دست دادنش واقعا غمانگیزه.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 13:37

چند شب پیش با انوجا بیرون بودم و توی اتوبوس براش تعریف میکردم که چقدر دلم تنگه و اشک توی چشمهاش جمع شده بود :)) دلتنگیم در این حد مشخصه یعنی. دو ثانیه فکر کنم گریهام میگیره. دیشب صبا عکس دختر دخترخالهمون رو فرستاده و اینقدر بچه بزرگ و قشنگ شده که نمیتونم صبر کنم برای بغل کردنش.  قبلا راجع به پرهام میگفتم که کنارش دنیا یک احساس دیگه داره، نمیدونم چطوری بگم، ولی به صورت بنیادینی فرق میکنه. دیگه اون دنیایی که من میشناسم نیست. قشنگتره. الان انگار اون دنیایی که من کنار دیگران داشتم، کنار دختر دخترخالهام حتی، برام چنان دور و متمایز از اینجاست که مجموع همهشون با هم شبیه بهشته. امروز امتحانم رو دادم و فقط مصاحبههام موندند و حتی نمیتونم برای امتحان خوشحال باشم، نمیتونم روی چیزی جز برگشتن تمرکز کنم. قبلا یک کانالنویسی رو میشناختم که اون موقع که میخوندمش میگفت که سه سال ایران نبوده و منم با همون طرز فکر  لگاریتمی خودم میگفتم که سه سال همون یک ساله و یک سالم که سخت نیست خیلی (من واقعا باید یک مشکل داشته باشم، این تخمینهام طبیعی نیست اصلا) و این مدت هرازگاهی یادش میافتادم و دلم کباب میشد به حالش که سه سال این وضع رو تحمل کرد. صرفا آلمان رفتم چون شد، ولی الان واقعا خوشحالم که هر سال یک ماه ایران بودن ممکنه، چون من دیگه نمیتونم و هدفمم این نیست که بتونم.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1402 ساعت: 13:37

موقع ناهار توی سلف پادکست گوش میدم و امروز و دیروز داشتم به پادکست رادیو مرز راجع به خوابگاه گوش میدادم، بعد هی بیشتر دارم ناراحت میشم از فکرش. نمیدونم، شاید نظر بقیه متفاوت باشه، ولی من الان که دارم بهش فکر میکنم، مقدار زیادی سختی بیدلیل داشت.  منم الان یک ساله که روی پای خودم زندگی میکنم و اینم سختی خودش رو داره. مریضی سخته، پیش بردن دانشگاه و داشتن یک خونهی مرتب سخته، این که شب خودم رو از تخت بکشم بیرون و ظرفها رو بشورم سخته. ولی همهاش در نهایت به من حس بدی نمیده. کارهاییه که باید انجام بدم. خونهی منه. ولی خوابگاه واقعا عذابآور بود. استرس داشتن برای جواب پس دادن به آدمهایی که حتی پدر و مادرت هم نیستند، خجالتآور بود. زندگی کردن با انسانهای بیمسئولیت و تلاش برای آدم کردنشون کاملا بیدلیل بود. این که تلاش کرده بودند دقیقا حداقل امکانات رو فراهم کنند، و تصادفا چیز دیگهای اضافه نشه به پکیج. من یک چیزهایی رو توی خوابگاه خودم دوست داشتم و برای ما سختگیری حتی زیاد هم نبود. ولی آخرهاش، شاید بهخاطر تغییر رئیسجمهور اثراتش به ما هم رسیده بود و به پوششم گیر میدادند. در نهایت قطعا زنده میموندی و فکر میکنم میفهمم اگه هماتاقیهای خوبی داشتی بهت خوش میگذشت. ولی خیلی چیزها از زندگیت حذف میشد و فکر میکنم کسی خیلی به این توجه نمیکنه. انگار فقط میتونستی وجود داشته باشی و نه بیشتر. برای چند سال، ذهنت مشغول برطرف کردن موانعی باشه که حتی موانع واقعی نیستند.  در نهایت آره، واقعا در نهایتش با در نظر گرفتن همهچی، بخشی از انرژی تلفشده توی ایران.  متوجه این هستم که قطعا نمیتونستم زندگیای شبیه اینجا داشته باشم، ولی فکر نمیکنم این بهترین حالت بود

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1402 ساعت: 19:04

واکنش من به دلتنگی بیحس کردن خودم بوده. مشغول شدن با کارهای دیگه و نادیده گرفتن این که حالت دیگهای هم ممکنه. میگفتم حالا درسته پیش هم نیستیم، ولی ویدئوکال هم خوبه، یا اصلا من از مامان و بابام که دورم، رابطهام باهاشون عمیقتره. بعد این روزها به این فکر میکنم که یک ماه دیگه پیششونم و خشک میشم. واقعا خشک میشم. وسط درس خوندن لرز به دلم میفته از فکرش. من واقعا یازده ماهه که هیچکدوم این آدمها رو ندیدم. باید خوشحال باشم و قطعا میشم، ولی فکرش برام درست نیست.  امشب ساعت نه از آزمایشگاه برگشته بود و خسته بود و زنگ زد به من که برای شام بیاد پیشم، ولی من هیچ چیز گیاهیای نداشتم. رفتم و براش چیزمیز خریدم. فکر این که کسی که دوستش دارم توی همچین زندگیای گیر کنه که برنامهاش برای فردا صبح این باشه که مایونز و نون بخوره، واقعا نمیذاشت همینطوری رهاش کنم.  قطعا مهاجرت چیزهای بزرگی به من داده که متوجهشون هستم، ولی گاهی اوقات چیزهای کوچکش خیلی توی چشمم میان. من همیشهی خدا دلم میخواست نصفهشب توی خیابون راه برم. امشب که داشتم یک جای خلوت راه میرفتم و نمیترسیدم، خوشحال شدم راجع بهش. خوشحالم راجع به این که خلوتترین جاها میرم و نمیترسم. بابت طبیعت هنوز خیلی خوشحالم. ذرهای اغراق نمیکنم وقتی میگم توی قلبم انگار یک حفره بود که با طبیعت اینجا پر شد. خیلی چیزها توی ذهنم هستند که دوست دارم بگم. این که Arrested Development میبینم و خیلی دوستش دارم. این که تو کتابخونه چند نفر ایرانی هستند که من میدونم ایرانیاند و اونها میدونند من ایرانیام و میدونند که من میدونم که اونها ایرانیاند و هر روز یکم فکر میکنم آیا سلام کنم یا نه، آخرم نمیکنم. اصلا بر

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 18:30

امروز هوا بالاخره آفتابیه و بارون نمیاد. منم خوشحالم. تیشرتهای جدید دارم و یک فلاسک (؟) جدید. درسهام خوب پیش میره فکر میکنم. دو هفتهی دیگه بالاخره امتحان میدم و راستش یکم خوشحالم که داره تموم میشه. نمیدونم میرسم تموم کنم یا نه، ولی خیلی چیزها یاد گرفتم توی همین مدت و از خودم بهنسبت راضیام. میتونستم برات با جزئیات تعریف کنم این روزها چطوری میگذره. از خرید خونه کردن برای انوجا و منصرف کردنش از خرید چیزهای چرت، تا دنبال لباس بچه گشتن توی آمازون و مقدار زیاد شکلات خریدن.  انوجا یک اخلاقی داره، که مثلا بهش میگم من فلان چیز رو لازم دارم و حالا خودم سر فلان چیز اصرار خاصی ندارم، ولی ایشون رها نمیکنه. این حرکتش هر بار توی ذهنم میمونه. این که اولویتهای منم تا حدی برای اون اولویتاند. من براش غریبه و دیگران نیستم و این دقیقا چیزیه که من توی دوستی نیازش دارم. چند وقت پیش سر این دعوا کرده بودیم که چرا من وقت زیاد نمیذارم و میپیچونمش که خب در دفاع از خودم من امتحان دارم و هیچکس رو نمیبینم تقریبا. اگه کسی این سناریو رو برام شرح میداد، احتمالا خوشم نمیاومد، ولی اینجا به شکل عجیبی مشکل خاصی نداشتم. بهش گفتم که شرایطم اینطوریه ولی بازم تلاش کردم در طول هفته براش حتما وقت بذارم. نمیدونم، شاید چون به صورت طبیعی همیشه خودم رو از موقعیت حذف میکنم، این که انسانها تا حدی بهم چنگ بندازند، چیزیه که پایدار نگهم میداره. طبعا نه این که حبس باشم، فقط رها نشم. دیشب داشتیم راجع به هامبورگ حرف میزدیم. میگفتیم که چقدر خوب بود. واقعا خیلی خیلی خوب بود. فکر کن یک جاییش توی یک کافهی نزدیک بندر داشتیم صبحانه میخوردیم. بعدش رفتیم قایقسواری. بعدش ساحل. خیلی خیلی خیلی دو

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 18:30

امروز صبح که بیدار شده بودم و مثل نود درصد صبحها توی خودم بودم، داشتم همینطوری رندوم توی تلگرامم میگشتم و پست یکی از دوستهام رو میخوندم و میگفت که بقیه رو راحت میبخشه و زیاد پیش نمیاد ناراحت بشه. حتی نه این که مهم نباشند، فقط حس بدی نداره. از صبح ذهنم پیشش مونده. من فکر میکنم بهنسبت در روابط انسانیم civilام. دعوا نمیکنم، غیبت نمیکنم از دوستهای قدیمی، خیلی اوقات تلاش میکنم حرف بزنم و همیشه تلاش میکنم تا حد امکان به بقیه آسیب نزنم. ولی اینطوری نه. رها کردن یک احساس و اتفاق بد تقریبا همیشه برام همراهه با رها کردن اون آدم. تلافی نمیکنم ولی اهمیتی هم نمیدم. دلم واقعا هنوز بزرگ نیست برای همچین برخوردی. برخوردهای ناخوشایند کوچک از افراد نزدیک بهم تا ته دلم میرن و بهترین کاری که از دستم برمیاد، همین رها کردنه. دوست داشتم اون شکلی باشم ولی. دوست داشتم میتونستم مهربونتر باشم و در عین اهمیت دادن فراتر از خودم فکر کنم، ولی نمیتونم و میدونم از اعتماد نداشتن و insecurity میاد. نمیدونم ولی که چطوری حل میشه. حس میکنم حل میشه ولی. نمیدونم چطوری ولی تقریبا مطمئنم میشه. فکر میکنم مشکل همینه که من نسبت به رفتارهای خودم و واکنش بقیه نسبتا آگاهم و زیاد توجه میکنم* و بنابراین فکر میکنم اگه کسی اهمیت بده، حتما همیشه مناسب رفتار میکنه که لزوما درست نیست. به هرکدوم از انسانهای نزدیکم فکر میکنم و هرکدومشون یک مشکلی دارند؛ انوجا مثل من insecure میشه، بنیامین اگه حرفت براش جالب نباشه احتمال زیادی داره که توجه نکنه، رسول سر قرار حضوری آدم رو روانی میکنه. ولی خب حتی من میتونم در حالت معقولم مطمئن باشم که اهمیت میدن.  نمیدونم، واقعا اعتماد من به انسانها چنا

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 18:30

من این روزها خیلی انسان بهرهوری شدم و بهازای نیمساعت درس خوندن، یک بار خودم و یک بار پرهام رو سکته میدم. دیروز فکر سوغاتی خریدن دیوانهام کرده بود. خیلی خیلی ذوق داشتم که برای هرکس چیزهای قشنگ بخرم. سر ناهار نشستم و حساب کردم و دیدم با احتساب همه، باید در حد دویست یورو خرج کنم که یکم زیاده. بعدش ولی عصر که دیگه ذوقش داشت من رو میکشت، رفتم و برای مامانم گردنبند خریدم. گردنبندش اینقدر قشنگه، اینقدر قشنگه که نمیتونم اهمیت بدم از بودجهای که داشتم، گرونتر شد. ترکیب دوری و بزرگتر شدن و دلتنگی و همینطور بهتر شدن مامانم تمام مشکلات قبلی رو از ذهنم برده. این زن سختیهای زیادی کشیده و با وجود این که سختیهای زیادی هم برای من درست کرده، بهاندازهی کافی آسایش فراهم کرده که به جایی که دوست داشتم برسم و با در نظر گرفتن زندگیش، همین خودش کافیه. و نه این که فقط دور باشم و یادم نباشه. کلا مدت زیادیه که رابطهی خیلی خوبی باهاش دارم. خیلی دوست دارم با این هدیه یادش بمونه که چقدر دوستش دارم و اینجا این سوال پیش میاد که دقیقا روابط انسانی و پول چه رابطهای با هم دارند. من ذاتا خسیس نیستم، یعنی جواب طبیعیم به این معادله اینه که پول نباید توی روابط انسانی مطرح باشه. ولی خب، از طرف دیگه، مخصوصا توی دوران دانشجویی توی ایران، دستودلبازی حتی آپشن نبود. منم از حل کردن این معادله متنفر بودم. فکر میکنم خودم الان در این زمینه نسبتا دقیقم و مخصوصا اینجا همیشه حواسم هست که بار خودم رو حتما بکشم. ولی از یادآوری این چیزها به بقیه و فکر کردن بهش متنفرم. یک بار یکی از همآزمایشگاهیهام مریض بود و من براش رفتم یک خرید کوچولو و بعدش دیگه باهام حساب نکرد که خب با توجه

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 18:54

نه این که توقع داشته باشم دنیا دور من بچرخه، ولی من در هر رابطهی نزدیکی که یادم میاد، داشتم برای اثبات valid بودن احساساتم میجنگیدم و نمیبردم. لیاقت این رو دارم که فقط یک نفر، دقیقا فقط یک نفر باشه که حرفهام رو باور کنه. عصبانیتم و غمم از چیزهای کوچک. واقعا حالا که دارمش، دیگه برام مهم نیست بقیه چطوریاند. یک نفر توی این دنیا هست که باور کنه وسط جنگل گریهام گرفته بود از بس دلم میخواست تنها باشم و همهاش مجبور بودم پیام جواب بدم. وقتی باور میکنه، میفهمم که دیوونه نیستم، و بعدش میتونم منطقیتر برخورد کنم. اون روز با یک نفر بد برخورد کرده بودم، و بعدش هی داشتم براش حرف میزدم و غیبت میکردم. بهم گوش میداد و تاییدم میکرد و آخرش بدون این که چیزی بگه، گفتم که میرم ازش عذرخواهی کنم و گفت "آفرین." شاید چیزی که این وسط واقعا خوشحالم میکنه، اینه که بهم اعتماد داره. به چیزهایی که از ذهنم میگذرند، نگاهی که به دنیا دارم، ارزشهام، و کارهام. توی Fleabag یک صحنه آخر فصل اول بود که شخصیت اصلی از همهجا رها شده بود. من بهاندازهی کافی توی این موقعیت بودم. دیگه دوست ندارم باشم.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1402 ساعت: 18:54

امروز انوجا خیلی یهویی بهم پیام داد که خیلی خوشحاله که من دوستشام. قلبم رفت. آدم برای همین چیزها زنده است. که انسانهایی که باهاشون obsessedای، باهات obsessed باشند. که هی به خودت بگی که بعد از ناهار میری کتابخونه و درس میخونی و تمام انگیزهاش هم داشته باشی. ولی باهاشون بستنی بخوری و باهاشون مغازهی هندی بری که پنیر بخرند. دم درشون سرکهی بالزامیکت رو بذاری، چون برای کاهو لازم داشتند. خیلی غمگین بودم و توی همچین شبی آرامش تازهپیداکردهام مثل قند برام شیرینه. درس خوندن شیرینه و ناهارهای شنبه با بنیامین  و افراد دیگه شیریناند. این که امروز بعد از سی دقیقه دویدن خسته نشدم، شیرینه.  هی فکر میکنم که آدم بدی نیستم، ولی بعدش میپرسم که "پس چرا انسانها رو رها میکنی؟" و منطقیه، چون کدوم آدم خوبی همچین روشی در زندگی پیش میگیره؟ دفاع دارم، ولی سوال همچنان سرجاش هست. ولی فعلا صبر میکنم. قلبم جای درستیه و بهش بهاندازهی کافی اعتماد دارم. ما قشنگ داریم کانال یوتیوب بیپلاس رو با هم درو میکنیم. چند وقت پیش یک ویدئوش راجع به هامبورگ رو میدیدیم. من هامبورگ رو خیلی دوست داشتم. خیلی قشنگ و نرم و آروم بود. میگفت که هامبورگ بهخاطر این بعد از این همه سختی، بعد از آتش و جنگ و سیل، سرپا موند و قویتر شد که در هر دوران خودش رو وفق میداد. منم همینطوری قویام. گاهی اوقات به جثهی ضعیفم و اشتباهات فراوانی و هوش صرفا خوبم نگاه میکنم و مطمئنم که از عهدهی چیزهای واقعا بزرگی برمیام. یک روز شاید واقعا چهار ساعت دویدم. آدمی که از مرگ در دقیقهی اول دویدن گذشته و میتونه الان سی دقیقه بدوه و خسته نشه، چرا نباید به چهار ساعت برسه؟ (جواب احتمالی: زمستون آلمان و افسر

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 13:21

امروز خیلی خسته بودم. هی تلاش کردم بخونم و خوندم، ولی هی بیشتر عذاب کشیدم. آخرش ساعت ششونیم گفتم طبیعی نیست من دیگه در این حد عذاب بکشم. وقت استراحته.  آخرین باری که اینطوری فشرده درس خوندم، برمیگرده به یکونیم دو سال پیش و برام بهشدت عجیبه که اینقدر تغییرات شدیدی داشتم توش بدون تلاش کردن. اون از بدون آهنگ درس خوندن و تمرکز کردن که چیزی بود که من سالها براش تلاش کردم و نتونستم، و اینم از هر روز نسبتا زود بیدار شدن و نسبتا زود خوابیدن و رفتن به کتابخونه که من در تمام عمرم جز کنکور چنین پیوستگیای نداشتم. امتحانم (مفرد، یک امتحان از تمام کلاسهام) یک ماه دیگه است و براش استرس دارم. من تا همینجاش به خودم افتخار میکنم بابت محض استرس داشتن، چون یک ماه ترجمهی طبیعیش توی ذهن من ابدیته، ولی در نتیجهی حدودا بیستوسه سال زندگی یاد گرفتم که اصلا زمان زیادی نیست برای این همه مطلب. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که من واقعا به نتیجهی این امتحان اهمیت میدم. روحیهی رقابتطلبی و این چیزها. چیز بدی هم نیست که اهمیت میدم، چون خیلی از این مکانیسمها برای من جا نیفتادند. رشتهی لیسانسم زیست محض نبود و همونطور که گفتم، منم درستحسابی درس نمیخوندم و واقعا در این روزها فکر میکنم که وقتی من با اون سیستم ناقص و درس خوندن بهشدت بیبهرهام به اینجا رسیدم، جالب میشه دیدن این که با امکانات و ارادهی قویتر و سیستم درستتری که الان دارم، به کجا میرسم. شبها Lockwood and Co. رو میبینم که واقعا در وصف ارادهی جدیدم همین بس که هر شب با یک جدال درونی شدید آخرش رضا میدم که فقط یک قسمت ببینم. خیلی کیف میده دیدنش. همینه که طرفدار هر غلطی کردن در کود

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 13:21

صفحه بندی